محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )

385

رشحات البحار ( فارسى )

نگه داشت و او را به جانب ملك رهنمون شد . همچنان‌كه پيامبر ( ص ) هنگام غلبه ملكوت بر خويش مىفرمود : كلميني يا حميرا و اشغليني يا حميرا « 1 » به‌اين‌ترتيب كم‌كم به جانب كمالات مىرفت و رفته‌رفته از قوه به فعليت مىرسيد تا اينكه جوهرش كامل مىگشت و قدرت بقاى بعد از فنا را به دست مىآورد . خلاصه مقتضاى قوه ملكوت وى ( آدم ) شهود وى است و مقتضاى شهود وى ، شوق به جانب انان و عشق به انها است كه اين امر مساوق با فناى محض است . ازاين‌رو نزديك شدن به اين درخت و اتحاد با ان ، واقعا مورد نهى است . پس بايد يك « صارف » درست كرد و ان را از اين جذبه خارج نمود و اين امر جز با حميراى شهوت طعام و . . . محقق نمىشود . البته قوه واهمه شيطانى با اين شهوت طعام و . . . همراه مىشود و شيطان لعين به حكم مناسبت با قوه واهمه ، صاحب خود را به برآورده ساختن اشتهايش وامىدارد . در نتيجه وى از حالت جذبه بيرون مىآورد و پس از ظهور مقتضاى ان ، به عالم ملك برمىگرداند و اين نهايت سير طبيعت است . ازاين‌رو پس از شهود ، در احتجاب و فراق از معشوق مىافتد و پس از ان كم‌كم راه تكامل را در پيش مىگيرد و قوس صعود را طى مىكند . ازاين‌رو اگر اين حميراى شهوى و شيطانى نبود ، حكمت آفرينش آدم از ميان مىرفت ، در جذبه هلاك مىشد و ستمگر مىگشت . بنابراين فايده‌اى بزرگ‌تر از اين ، براى آدم ( ع ) نيست و اين امرى واضح و آشكار است . حال اگر گفته شود : فنا كمال است ، چگونه رسيدن به ان ظلم و ستم است ؟

--> ( 1 ) . اين روايت با عبارات ديگرى نيز روايت شده است : ر ك : احياء العلوم ، ج 3 ، ص 74 ؛ شرح احياء العلوم موسوم به اتحاف السادة المتقين ، ج 7 ، ص 432 ؛ طبقات الشافعية ، ج 4 ، ص 163 . اين حديث در دو جا در مثنوى معنوى هم آمده است . 1 . مصطفى آمد كه سازد همدمى * كلمينى يا حميرا كلمينى 2 . آنكه دنيا مست گفتش آمدى * كلمينى يا حميرا مىزدى